مبینا مبینا ، تا این لحظه: 21 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 23 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
محمدمحمد، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

بوستان نور

سایت بوستان نور صالحین

سایت بوستان نور صالحین سایتی مفید برای کودکان و مربیان  دیدن این سایت  رو از دست ندهید منتظر نظرات خوبتان هستیم            کلیک کنید http://bustannoor.salehin.ir/ ...
7 اسفند 1392

شعر کودکانه عید نوروز 2

 عید نوروز عید نوروز می ‏رسد از راه شادی از روی خانه می‏بارد   پدرم با چه دقتی دارد بوته ‏های بنفشه می‏کارد   مادر مهربان من از صبح شستشو کرده هر چه را بوده   پرده را شسته ، شیشه را شسته نیست در خانه ، ذره‏ای دوده   تازه وقت غروب هم مادر خسته ، اما برای شادی ما   می‏نشیند لباس می‏دوزد تا بپوشیم روز عید آن را   " شعر از سپیده رحیمی " ...
6 اسفند 1392

رنگ آمیزی فصل بهار

رنگ آمیزی فصل بهار   دوستان گلم می تونید شکوفه های کوچولو با کاغذ رنگی درست کنید و روی درخت بچسبانید و یه کاردستی بهاری درست کنید ...
6 اسفند 1392

شعر کودکانه بهار 2

شعر کودکانه بهار كلاغه روي ديوار صدا مي كرد قار و قار مي گفت خبرخبردار آمده فصل بهار هوا شده پاكِ پاك شعر کودکانه بهار كلاغه روي ديوار صدا مي كرد قار و قار مي گفت خبرخبردار آمده فصل بهار هوا شده پاكِ پاك سبزه در آمد ازخاك برفها ديگه آب شدند چشمه ها پرآب شدند بهار و عيد نوروز آمده اند امروز با سبداي پرگل  با لاله و با سنبل در این بهار زیبا دنیا شده باصفا   کادر بهاری ...
5 اسفند 1392

شعر کودکانه بهار

                                                        شعر کودکانه بهار   بهار یواش یواش میاد صدای کفش پاش میاد سرما دیگه بار سفر را بسته منتظر فصل بهار نشسته بهار میاد رو شاخه ها برگ و شکوفه می ذاره رنگ آمیزی بهار                                                         شعر کودکانه بهار   بهار یواش یواش میاد صدای کفش پاش میاد سرما دیگه بار سفر را بسته منتظر فصل بهار نشسته بهار میاد رو شاخه ها برگ و شکوفه می ذاره میون دشت، تو باغچه ها گلهای خوشبو می کاره ابرا میان به آسمون نم نم بارون می باره م...
5 اسفند 1392

رنگ آمیزی بهار

توی گوش جنگل صدای آمدن بهار پیچیده بود. دیگر کم کم زمستان باید خداحافظی می کرد وجای خودش را به بهار می داد. روزهای سرد و سخت زمستان می رفتند و روزهای گرم و قشنگبهاری می آمدند. از پنجره های خانه، سوز و سرما فرار می کرد و نور مهربان خورشید مهمانخانه ها می شد. بهار آمد دوباره توی گوش جنگل صدای آمدن بهار پیچیده بود. دیگر کم کم زمستان باید خداحافظی می کرد وجای خودش را به بهار می داد. روزهای سرد و سخت زمستان می رفتند و روزهای گرم و قشنگبهاری می آمدند. از پنجره های خانه، سوز و سرما فرار می کرد و نور مهربان خورشید مهمانخانه ها می شد. برفها کم کم آب می شدند و کلاه برفی کوهها، هر روز کوچک و کوچکتر می شد.چشمه ها پر آب می شدند و به ...
5 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بوستان نور می باشد