مبینا مبینا ، تا این لحظه: 21 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
مهدیمهدی، تا این لحظه: 23 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
محمدمحمد، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

بوستان نور

عطر عبادت در زندان

عطر عبادت در زندان امام حسن عسکری علیه السلام مثل همه امامای ما در همه لحظه های زندگی، به یاد خدا بودند و هیچ وقت خدا رو فراموش نمی کردند. به همین خاطر، توی صورتشون، نور خدا وجود داشت. وقتی با خدا صحبت می کردند، عطر خوش یاد خدا، همه جا رو پر می کرد. اون قدر قشنگ و با لذت عبادت می کردند که راز و نیازشون، همه رو به یاد خدا می انداخت و حتی دلِ سنگ آدم های سنگ دل رو نرم می کرد. بچه ها! امام حسن عسکری مدت زیادی از زندگی خودشون رو در زندان گذراندند و خلیفه، که اون زمان مثل شاه بود و بدجنس، دو تا از بدترین مأمورهای خودش را انتخاب کرده بود تا امام ما رو در زندان اذیت کنند. مدتی گذشت و وقتی خلیفه اون دو مأمور رو پیش خودش احضار کرد، خبر دار شد که ...
12 خرداد 1393

آیت اللّه سعیدی

بچه های عزیزم! تاریخ انقلاب ما، پر از خاطرات گوناگون از دلاوری های مردان بزرگ است. امروز هم می خواهم از رشادت های یکی دیگر از این بزرگان برای شما حرف بزنم. آیت اللّه سعیدی در سال 1308 به دنیا آمد و پدرش نام او را محمدرضا گذاشت. او از همان کودکی، شوق بسیاری برای فراگیری علم و دانش از خود نشان می داد. محمدرضا، در کودکی مادرش را از دست داد آیت اللّه سعیدی بچه های عزیزم! تاریخ انقلاب ما، پر از خاطرات گوناگون از دلاوری های مردان بزرگ است. امروز هم می خواهم از رشادت های یکی دیگر از این بزرگان برای شما حرف بزنم. آیت اللّه سعیدی در سال 1308 به دنیا آمد و پدرش نام او را محمدرضا گذاشت. او از همان کودکی، شوق بسیاری برای فراگیری علم و دانش ا...
12 خرداد 1393

محبت امام علی علیه السلام به کودکان فقیر

محبت امام علی علیه السلام به کودکان فقیر امام علی علیه السلام بچه ها را خیلی دوست داشتند و به اون ها محبت می کردند. یک روز که هوا خیلی گرم بود، مردی از راه دور به دیدن ایشان آمد. او با خود، چند ظرف عسل و یک سبد انجیر آورده و آن ها را به امام علیه السلام هدیه کرد. آن حضرت لبخندی زد و از او تشکر کرد. بعد به یکی از نزدیکان خود فرمود: چند نفر از یارانم را صدا بزن تا به این جا بیایند. وقتی آن ها آمدند، امام علی علیه السلام فرمودند: «بروید و بچه های فقیر را به این جا بیاورید.» بعد از مدتی یاران ایشان با چند نفر از بچه های فقیر شهر که در سایه نخل ها بازی می کردند، از راه رسیدند. آن ها با پای برهنه و لباس سفید بلند و وصله دار، اطراف علی علیه السلا...
11 خرداد 1393

شعر کودکانه برای امام خمینی

مهمان به جماران رفتم جای او پیدا بود در نگاه مردم یاد او زیبا بود * خانه‌اش را دیدم ساده بود و کوچک قاب عکس او بود بغلِ یک کودک * یک اتاق نقلی حوض آب و ماهی دو سه‌تایی گلدان یک کبوتر چاهی * کاش آقا حالا میزبان ما بود یا نه، در آبادی میهمان ما بود.   بیژن شهرامی ...
4 خرداد 1393

شعر کودکانه رحلت امام خمینی(ره)

مثل یک بابابزرگ   من فقط عکس تو را دیده‌ام توی کتاب قصه‌ها درباره‌ات خوانده‌ام شب وقتِ خواب * من شنیدم آمدی بهمن پنجاه‌و‌هفت آمدی با خنده‌ات غصه‌ها از بین رفت * سال‌ها مانند کوه در جماران بوده‌ای واقعاً تو رهبرِ خوب ایران بوده‌ای * بوده‌ای بابابزرگ تو برای بچه‌ها ای امام نازنین کاش می‌دیدم تو را! زهرا داوری ...
4 خرداد 1393

شهادت امام موسی کاظم علیه السلام

راهنمایی و گذشت روزی امام موسی کاظم علیه السلام ، از کوچه ای در شهر بغداد، عبور می کرد. متوجه شد که چند نفر در یک خانه مشغول گناه هستند. آن حضرت علیه السلام خیلی ناراحت شد؛ چون کارهای بد صاحب آن خانه، خدای خوب و مهربان را خیلی ناراحت می کرد. یکدفعه خدمتکار آن خانه برای انجام کاری بیرون آمد.   راهنمایی و گذشت روزی امام موسی کاظم علیه السلام ، از کوچه ای در شهر بغداد، عبور می کرد. متوجه شد که چند نفر در یک خانه مشغول گناه هستند. آن حضرت علیه السلام خیلی ناراحت شد؛ چون کارهای بد صاحب آن خانه، خدای خوب و مهربان را خیلی ناراحت می کرد. یکدفعه خدمتکار آن خانه برای انجام کاری بیرون آمد. امام کاظم علیه السلام با حرف هایی که به او زدند، نا...
3 خرداد 1393

شعر کودکانه حضرت علی اکبر(ع)

شعر کودکانه حضرت علی اکبر(ع) برای کودکان و نونهالان عزیز این شعر نسبتا بلند است که می توان به قطعه های کوتاه تبدیل کرد پايين پاي پادشاه  شهزاده‌اي شبيه ماه نشسته مثل آينه  همه شدن غرق نگاه   شعر کودکانه حضرت علی اکبر(ع) برای کودکان و نونهالان عزیز این شعر نسبتا بلند است که می توان به قطعه های کوتاه تبدیل کرد پايين پاي پادشاه  شهزاده‌اي شبيه ماه نشسته مثل آينه  همه شدن غرق نگاه   ببين چي ميشه که يه شب  فقط با يک گوشه‌ي لب حجازو ديوونه کنه  سوار زيباي عرب   وقتي که لبخند مي‌زنه خديجه زهرا آمنه مي‌خوان بگن احمد ماست ليلا مي‌گه عشق منه   ليلا براي پسرش براي قرص قمرش شبي...
1 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بوستان نور می باشد